[موسیقی متن: فقط نگاه میکنم، حامی]
مخاطب خاص جان!
«من اینجا کنار اینهمه زیبایی،
و تو تنهایی؛
دلم برای تنهایی تو میسوزد،
و خود آشفتهام از این خوشگذرانی!»
۱۱ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1399
[موسیقی متن: فقط نگاه میکنم، حامی]
مخاطب خاص جان!
«من اینجا کنار اینهمه زیبایی،
و تو تنهایی؛
دلم برای تنهایی تو میسوزد،
و خود آشفتهام از این خوشگذرانی!»
۱۰ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1398
اِبی حواسم رو پرت جمع کن!
۱۰ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1397
با بعضی آدمها نمیتونی خودت باشی؛ چون قدرت درست تحلیل کردنت رو ندارن، بد تعبیرت میکنن؛
باید باهاشون مثل خودشون باشی تا خوب بفهمنت!
۱۰ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1394
ای که رعد به ستایش او میغرد؛
خلّصنا من النار!
۴ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1389
بعضیها اسم بیعرضگیشون رو با غرور میذارن «من اینجوریام»!
۲ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1386
تو زندگی آدم یه روزهایی هست که آدم میتونه بقیهی روزهای گذشته و آینده رو به خاطرشون تحمل کنه؛
روزهایی که مثل یه قلاب، موقع پرت شدن گیر میکنن بهت و نگهت میدارن!
۱ شهریور ۱۳۸۹
صفحهي 1384
بعضی صبحها، میخوای تمام سهمت از ۷:۱۵َ بیدار شدن این باشه که چشمات رو باز کنی و یه تکون کوچولو به خودت بدی و از تکونت نیم-بیدار شه و یه نفس محکم بکشه و بغلش رو تنگتر کنه و دوباره خـــــــــواب!
۲۹ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1383
میگذره؛ مهم اینه که بتونی گذشتنش رو تحمل کنی!
۲۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1378
“ملکوت” سریال ِ طنز ِ رمضون ِ امسال ِ تلویزیونه!
۲۴ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1377
گودر و امثالش رو دوست ندارم؛
نسبت باز کردن یه وبلاگ و خوندن مطالبش تو قالب و حال و هوای خودش با خوندن اون مطالب تو گودر، مثل نسبت حرف زدن ِ رودرروئه با خوندن یه سمس!
۲۴ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1375
آهنگهای آلوده به آدمها…
۲۲ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1372
چقدر ذهن خود-ارضایی میکنه با بعضی حرفها!
۱۹ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1363
آزادی رو فقط اسیر میفهمه!
۱۹ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1362
خوش به حال هوا که تو نفس میکشیش!
۱۷ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1358
[موسیقی متن: مترسک، کاوه یغمایی]
این یکهفتهها انگار امانت تواَند در من که اینطور عاشقانه درد میکشم،
امانت تو، زََنیت!
۱۶ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1357
چقدر حرف دارم،
از زبون بر نمیاد،؛
فقط من و دستهام میتونیم!
دیر نرس!
۱۶ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1356
میبینی؟ تو توی ذهن من حتی، جرمی!
۱۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1351
وقتی دنیای زنونهم با همهی متعلقاتش از پوستم فاصله میگیره، شعاع میگیره، حجم میگیره، سکوت و تنهایی، بد خود نشون میدن!
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1350
شادتر؛
گرمتر؛
ظریفتر؛
زنتر!
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1347
هر وقت خواستی در مورد من نظر بدی روی دستات وایستا!
از بس همیشه منو چپکی میبینی!
۷ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1346
میخندم که گریه نکرده باشم!
۷ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1345
خدایا به حد کافی خیال بافتم و تنم کردم، یه کم واقعیت شیرین میتوانی آیا؟
۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1344
هی تو؛
مرا بخوان، خودم را با توام!
۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1343
گفته بودم هر شب توی خواب منی؛
اینجا هنوز هر شبه!
۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1342
یه روز تو باد ِ بیتاب ِ پیراهنت، بغلت خواهم کرد.
۵ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1340
اور ِکا!
۴ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1333
به خودم میگم میتونم تحمل کنم؛
عین چوبی که میذارن بین دندونها از درد، جیگرم رو میگیرم به دندون و تحمل میکنم، فوقش درد میکشم؛
اما آخه چرا اصلا” باید تحمل کنم وقتی میشه که بشه؟
۳ مرداد ۱۳۸۹
صفحهي 1330
آدم باید مرد باشه؛ مرد و زن هم نداره!!!
۳۱ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1328
اشتباه از من بود که نمیدونستم با بچه باید بچگانه رفتار کرد!
۳۰ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1324
یادم باشه تو همچین روزی Real Love ِ ماساری بذارم، شاید تو دلت بخواد از اون لبخندهای قشنگ بزنی و دستت رو دراز کنی طرفم و با ابرو اشاره کنی که بیا!
پ.ن. تنها واژهای که برای حضورت تو ذهنم پیدا میکنم ‘رخنه’ست! رخنه کردی و ریشه دادی!
۳۰ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1323
prEss shUttEr!
با ژست همیشگیش سیگار میکشید، دودش رو کجکی میداد بیرون تا نشینه تو صورت روبروییش، زیر لب با Sting زمزمه میکرد: that’s not the shape of my heart!
۲۸ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1320
واسه من رابطهها، هر نوعش، عین دومینو میمونه؛ هی، روز به روز، لحظه به لحظه، حس به حس، میچینی میری جلو؛ اما با کوچکترین حرکتِ اشتباه و لغزش آخریش میفته و انگار زمان برمیگرده عقب و همش میریزه و ویرون میشه… دومینو بخشش نمیفهمه! باید از اول ساخت؛ که دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه!
۲۷ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1318
دلم یه آدم شسته رُفته میخواد؛
که هم شوخیهامون هم دعواهامون هم قهرهامون هم آشتیهامون هم همهچیمون شسته رُفته باشه؛ بی هیچ حرف و توضیح و تکرار و حرکت اضافه و لوثکنندهای!
دلم یه آدمبزرگ میخواد…
۲۷ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1317
فکر کن؛ دوسش نداشته باشی و بخوایش!
۲۵ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1314
خوب نیست آدم انقدر خواستنی باشه!
[]
خدا رو چی دیدی شاید یه شب دزدیدمت!
۲۵ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1312
زندگی گاهی انقدر احمقانه رفتار میکنه که فقط باید بشینی و تماشا کنی!
۱۴ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1311
خیلی راحت میشه با گفتن ‘هرجور راحتی’ منو رنجوند!
۱۱ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1310
دل من گرفته زینجا،
هوس سفر کن نسیم!
۱۱ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1309
با بعضی آدمها میشه نشست و با لبهی فنجون بازی کرد و سکوت کرد،
اما با بعضیها تا حرفها تموم میشه باید رفت!
۹ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1302
یه وقتهایی هست، که باید دست از تقلا برداری، دیگه دستوپا نزنی، مقاومت نکنی، تسلیم بشی و خودت رو در اختیارش قرار بدی و اجازه بدی زندگی تا ته بکـ***!
باید تن بدی!
۷ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1295
شیطان وجودم کم شده و این خیلی کسلکنندهست.
۷ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1293
۷ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1291
وقتی یه آقای جوون ِ تقریبا” خوشقیافه شونهبهشونهت میشینه توی یه تاکسی پراید و سکسکهش میگیره و نه میتونه صداش رو مهار کنه نه پرش شونههاش رو و چهارقدم بعد پیاده میشه، خیلی طفلک میشه!
۵ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1289
‘اینهمه راه رو نمیشه با غریبهها سفر کرد’ نیمهی گمشده جان؛
دوست داری زودتر پیدا شی؟!
۴ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1287
ناگزیر و بیصدا…
۴ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1286
هیچکس رو هم نداشتیم براش جوراب بخریم!
۳ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1281
ناآرومیم رو شاید قرار و سکون یه دریای شبونه، و کسی که بتونی قدمهات رو باهاش همآهنگ کنی، درمون کنه؛
تصویرش کلیشهایه اما حال و هواش اصلا”!
۳ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1280
دنیا را بد ساختهاند…
کسی را که دوست داری، تو را دوست نمیدارد؛
کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمیداری؛
اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمیرسند و این رنج است؛ زندگی یعنی این!
[شریعتی]
۲ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1272
Twenty 7even
۲۶سالگی خوبی نبود؛
۲۷سالگی خوبی باش،
زندگی!
۱ تیر ۱۳۸۹
صفحهي 1267
همیشه اول تیر که شب میشه، انگار عصر جمعه میشم؛ کز میکنم خفقون میگیریم بغ میکنم بغض میکنم… حس و حال یه تبعیدی!
[]
امروز یه تیرماهی! دیدم که پریدریایی شده بود!